پای عقربه ها می لنگد
و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد... بهانه هایم سردرد گرفته اند/ چشمهایم توی اتاق قدم میزنند/ همینجا کنار پنجره اتراق میکنم/ اگر دستهایم نلرزند/ اگر کلاغها به اتاق نرسند... اینروزها خسته تر از همیشه ام. قرص های مُسکن، بیشتر از همه ی آدمهای دور و برم دوستم دارند. انگار همه ی ساعتها با من لج کرده اند. خواب از چشمهایم فرار میکند. احسانی که هیچ وقت نیست. بیچاره برای خرج سنگین زندگی توی این مملکتِ مزخرف، باید صبح تا شب، دور از زن و بچه اش باشد، تا بتواند خرج زندگی را تأمین کند. و امیررضا که مدام از تنهایی گلایه میکند. نمیدانم تقدیر را قبول دارم یا نه. نمیدانم از آینده بترسم یا نه. نمیدانم یک روز خوب می آید یا نه. اینروزها خدا فقط نگاهم میکند. باز هم نمیدانم این خوب است یا بد... اما همیشه وقتی که قراراست، احسان و امیررضا را از تنهایی بیرون بیاورم، می خندم. نه اینکه الکی یا تلخ، نه، برای زندگی ام، تمام تلاشم این است که همه چیز درست پیش برود. "درست یعنی بدونی که داری میخندی وقتی مطمئنی همه چیز گریه داره. درست یعنی تمام روز رو بدوی اما پاهات قدرت ایستادن هم نداشته باشه. درست یعنی دل بستن به نوشته ها و کاغذ و قلم وقتی دستهات فقط داره اشک پاک میکنه. درست یعنی بودن، اونم وقتی که مطمئنی نیستی..." اینروزها بخاطر احسان و امیررضا زنده ام. شعرهایش هم بوی ِ خوبی دارند. شعری کوتاه از امیررضا: روسری ات خیلی گلدار و قشنگ است از خانه میروی بیرون بدون اینکه من را ببری من قلبم شکسته فقط تکه ای از قلبم افتاده روی زمین میایی خانه. قلبم دوباره به جای اولش برمیگردد. و من که بدون شعر خواهم مُرد: اینجا همه ی سکانسها دست به خودزنی زده اند. روی دالانهای تا خرخره فرو رفته در لنگر دل از اسکله بکن. دستِ دیوانه ها و جاشوها یکی شده است. بندر را دانه دانه کرده اند، دریا را دور زده اند، مستی بندر چکه چکه از قایقها جان میگیرد. ساحل به جنونِ شنها عادت کرده است. موج ها به شب، وعده داده اند. نرخِ نیامدنت به قیمت زایمانی شبانه از رحم دریا نمی ارزد. ببین همخوابِ پابرهنه ی موجها نه قایق میخواهد نه دریایی ست. اصلا به جهنم بگذار دریا هم دست به سقط بزند...
تفنگ زبان ِ دوم سرزمینی ست که مداد رنگی هایش پرواز را هنوز هم سیاه و سفید می کشند... داستانی کوتاه از من: سایه ای از کنارم عبور کرد طوری که از توی تلویزیون هم متوجه عبورش شدم. به عقب برگشتم مثل همیشه هیچکس نبود. انگار کم کم تؤهم هایم رو به افزایش رفته بود. اونقدر که به قول خانم دکتر باید بستری شوم. بلند شدم چند قدم به طرف دستشویی برنداشته بودم، که پایم به لیوان برخورد و صدای شکستن آن فضای سکوت ِ مرده سالن را زنده کرد. باید تکه های شیشه را برمی داشتم، قبل از اینکه پای سایه را می بُرید. به آشپزخانه رفتم و جارو را برداشتم. کنار تکه های شیشه که رسیدم با دیدن قطره های خون روی سرامیک میخکوب شدم. ناخودآگاه اشکهایم سرازیر شد. لعنتی باید زودتر شیشه ها را برمی داشتم. درحال غر زدن بودم که سایه دوباره از کنارم عبور کرد. شیشه ها را توی سطل زباله ریختم دستم را شستم. از توی آشپزخانه که به سالن نگاه کردم، رد خونی را دیدم که تا کنار من آمده بود. انگار سایه خیال نداشت از کنار من تکان بخورد. آهی کشیدم و بعد گفتم بیا برویم پایت را پانسمان کنم. به دستشویی که رسیدم پایش را شستم و با کمی باند بستم. به اتاق خواب رفتیم سایه را گذاشتم توی تخت خودش بوسیدمش و رفتم روی تخت خودم. خواب از سرم پریده بود بلند شدم و به سالن برگشتم. تلویزیون را روشن کردم. هنوز روشن نشده بود که تصویر سایه ای دوباره از آن عبور کرد. خواستم برگردم اما تصمیم گرفتم بنشینم و توجه ای نشان ندهم. حالا تصویر برفکی تلویزیون پدیدار شده بود سایه کنارم لم داده بود. خواستم یواشکی به چشمهایش نگاه کنم اما ترسیدم. دلم برایش تنگ شده بود برای دستهایش، آغوشش، وای خدای من کاش میشد بغلم کند زل بزند توی چشمهایم لبش را... روی کاناپه خوابیدید؟ تا کی می خواهید به این وضع ادامه بدهید ؟ بلند شوید آقا. می خواهم لکه های خونی توی سالن را تمیز کنم. بروید روی تختتان بخوابید. نور خورشید دقیقا وقتی سایه خانم پرده ها را کنار زد زل زد توی چشمهایم. بدنم درد عجیبی را تحمل میکرد. پرسیدم سایه خانم امروز چند شنبه است؟ با پاسخ سایه خانم یاد قرار همیشگی افتادم. به رختخوابم رفتم تا استراحت کاملی داشته باشم و مثل همیشه شادو سرحال به دیدنش بروم. همیشه خواب می مانید آقا. باید بروید سر... مثل برق گرفته ها از جا پریدم. به طرف حمام رفتم یک دوش آب گرم گرفتم و آماده شدم. احساس گرسنگی داشتم اما باید ناهار را با او می خوردم. دو پُرس غذا سفارش دادم یک دسته گل مریم و چند شمع. وقتی رسیدم مثل همیشه دست فروش ها و گل فروش ها و گلاب فروش ها کنار درب ورودی جمع شده بودند. به قبر سایه که رسیدم، اشکهایم سرازیر شدند. غذا و گل و شمع ها را طوری که او دوست داشت چیدم. به طرف ماشین برگشتم تا سایه، سگ ملوس همسرم را هم بیاورم. وقتی برگشتم تا سه نفری ناهار بخوریم درب سالن سلف را بسته بودند. پرستار دستم را گرفت و گفت: مثل همیشه دیر رسیدی. خانم دکتر گفتند که غذای شما را به اتاقتان بیاورم. می خواستم داد بزنم اما سایه ای از کنارم رد شد. برگشتم دختری که اصلا شبیه ساکنین تیمارستان نبود گفت: اسم من سایه است. اسم شما چیه؟ قبل از هر چیز باید مطلبی را عرض کنم و آن اینکه تجربه داستان نویسی ندارم و اگر داستانم ایرادهایی دارد، نقدهای ارزشمند شما به بهتر شدن بنده کمک خواهد کرد. خودکارم فقط از غصه می نویسد. تنها آرزوی دفترم، مرگ اوست. از همه چیز میترسم حتی از آرزوهای دفترم. صدای خورشید از نگاه اذان متعجب تر بود. من هنوز انگشتانم را روی چشمان پنجره گذاشته بودم. بیچاره اتاق مثل دیوانه ها سیگار دود می کرد. قفسه های کتاب لحظه به لحظه عقربه ها را دنبال میکردند. فنجان قهوه که نه فنجان بود نه قهوه داشت، تمام حادثه های خاکستری موجود را در گوش های ساراماگو، مارکز، کافکا و یوسا زمزمه میکرد تا از پیش گویی های دم نشده جا نماند. هر بار، سکوت را ضربان قلب یکی از کتابها می شکست. من در گوشه ای، خیره به همه تنهایی سلولهایم، خوب میدانستم هیچ اتفاقی در راه نیست... این هم شعر من با موضوع "زلزله" در کارگاه مجازی فاطمه اختصاری عزیز: سین ها یکی یکی از خیابان می رسیدند. پشت ِ قرآنی که زانوی غم بغل گرفته بود همه چیز به انهدام ِ سفره ختم می شد به افتادن ِ جام های هفت سین به تو که پشت ِ ماهی گلی قاب شده بودی. نیامدنت زلزله را به دریا سپرد تا از تکانهای آخر زاییده شوی بعد از خیابان دریا جای خوبیست برای انقلاب. حرفی برای گفتن نمانده است. فقط به آدرس جدید وبلاگ سید مهدی موسوی بعد از سه بار فیلتر شدن سری بزنید. شاید شما بدانید چرا. ما که متوجه دلیل فیلتر نشدیم.
این روزها اتفاق، روی شاخه می افتد. تو سبز میشوی من از سرما می لرزم. شکل یک سردرد عجیب در کلاغی خسته اتاق را دور میزنی تا درخت را پیدا کرده باشی. با سه شعر آمده ام تا بخوانی ام: ۱ بازی بچه گانه ای بود اینکه پتو را کنار زدی تا تمام عینکها کور شوند اگر نبینند زیر ِ جهان ِ کوچکت پُر از ته سیگارهای ِ زنده است. کسی باید می رسید وقتی دستهای سیندرلا پتو را برگرداند تا دنیا در همان نفس زدنها ورق بخورد و آنطرف ِ خوابها را تنها عینکها دیده باشند. ۲ تا عزرائیل ته سیگارهایم را می شمارد پیک آخر را به سلامتی خدا بزن. فرشته ها مست نشده اند آغوشم را ترک نکن. من یک پاکت گریه میکشم تا دودش در چشمهای خدا برود و مستجاب شود نذر فرشته ها وقتی از عزرائیل خواسته بودند پشت ِ هر پیک یک نخ از آرزوهایم را دود کند. ۳ می ترسم از پُر و خالی شدنت در کلمات خودکار، جا بزند ورق برگردد من خالی شوم تو خیس. شعرهایم در رگهایت جاخوش کنند. نه لای ِ انگشتهای کلمات مداد نگذار. برای مجازات خودکار را اعدام میکنم نوشته هایم را مسموم.
نوشته هایم سم شده اند برای خودکشی و... تاریخ، تکرار تلخ لحظه هاست. مدتیست از زمان می ترسم. از امروز، فردا و آینده. گم شده ام میان خیابان و مردم و خانه هایی که پر از صدا شده اند. تیک تاک ساعت، چیزی فراتر از نیامدن را در آغوشم بغل می گیرد. قسمت ِ آخر هر روز شب است بی شک. تاریکی لحظه های پُر از ویلونی آرام در نگاه ِ کوچه ای بی عابر. خُروپف تخت ِ همسایه هم، تو را بیدار نکرده است. که سالها در آغوش خوابت، مرا کنار دلتنگی ام ندیده ای. از بالا به پایین مدام سمت ِ نگاهت را تغییر می دهی. کلاهت را، هی اینطرف و آنطرف می چرخانی. چشمانت نه خسته اند نه سیاه. که لابه لای اینهمه درد، شکل ِ کلاغ ِ قصه، تاریکم و در نحسی ِ نیامدن ِ دستهای تو، من بزرگ شده ام. بزرگ، مثل سی ساله ای خاموش در پس ِ عقرب های ثانیه. که نیش پشت ِ نیش از روزگار، زخم خورده ام. می نویسم می نویسم می نویسم می خوانی ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 1 چای توی ِ چشمان ِ تار شب فالَش را خوانده بود. لا لا لا لا صدای جیرجیرک و ویلون. زن آرام می رقصد. خواب، در قفل ِ اتاق جاخوش کرده است. دلگیر است وقتی عنکبوت، آرام تر بخواب می رود. و پلان پشت ِ پلان تکرار ِ نیامدن است. 2 پلکهای ِ خسته ی ِ شهر در من می چرند. خوابشان، رنگ از رگهایم برده است. از سکوت ِ خوابگرد ِ سینه ام باران، تند تند می بارد. تکان تکانهای ِ بیدارم خواب ِ شهر را بر هم زده است.
| Design By : Pichak |


